دیروز از صبح که بیدار شدم دنیا را دلگیر تر از همیشه دیدم تا شب. همین طوری بدون هیچ دلیلی. از لحظه ای که چشمهام رو باز کردم همش فضای دنیا مثل وقتی بود که آدم حوالی غروب از خواب می پره و می بینه برق ها رفته و هیچکس هم خونه نیست و هوا هم ابره. خیلی بد بود. دیروز داشتم فکر می کردم که از کجا معلوم که دنیا همانی است که من هر روز می دیدم و حالا با این دید بدبینانه این رنگی شده؟ از کجا که همیشه این رنگی نباشد و من هرروز زیادی با خوش بینی نگاهش نمی کنم؟ مثل قضیه ی رنگ هاست. آخرش می رسد به اینجا که نمی شود گفت که دنیا اصلا وجود دارد یا کلش را ما به خاطر گیرنده هایمان اینطور ادراک می کنیم. از دید انسان البته اینطور است. گوسفند ها هم لابد فکر می کنند همه ی دنیا دور محور آنهاست. کلا تا کسی از بیرون نگاه نکند به تعریفش نمی شود اعتماد کرد انگار. دیروز البته بعد از همه ی این حرفها یک "به درک" هم اضافه می کردم.
فردا قبل از آماده شدن برای عروسی شب ، از صبح باید با خانم حسینی بروم برای شستن خانه و کابینت ها.
۱.گاهی فکر می کنم اگر حال آدم همین طور بد می ماند چه طور باید خودش را نجات می داد؟
۲. الآن خوبم
+
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 1:29 توسط معصومه
|
دلم این روزها برایت تنگ است
دکتر تنهای مزینان
نمیدانم چرا
شاید به خاطر تنهاییت
به خاطر کویری بودنت
یا به خاطر تصور نگاه آرام و نگرانت
که همه ی سو تفاهم ها را درک می کرد
و فریاد می کشید
ولی کسی نمی شنید،
و به جایش
تو به زندان می رفتی
تا یاد بگیری
لااقل به یک طرف ملحق شوی
و نمی شدی.
.
.
.
دلم برایت تنگ است دکتر.
+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 1:49 توسط معصومه
|
بعد نوشت: می بخشید بابت حذف پست آخر ، حالم بیشتر شبیه این پست است این روزها ، نه آن.
به خاطر آنفولانزا - یا چیزی شبیه به آن - دنیا را بیشتر از زاویه ی دید افقی می بینم تا عمودی . و دیروز به جای خیابان و دانشگاه و صحبت با استاد فقط توانستم سرفه کنم و بخوابم.
راجع به دیروز اخباری که می بینم و می شنوم ، چه از رسانه ها و چه از دوستان دور و بر ( موافقین و مخالفین )، ضد و نقیض است. بعضی ها می گویند زیاد نیامده بودند و بعضی ها هم معتقدند که اگر پلیس اجازه ی تجمع گروه های جدا جدا را می داد جمعیت چیزی از روز قدس کم نداشت. و البته فیلم های تظاهرات به این نتیجه ام رساند که نه حرف اولی ها درست بوده و نه دومی ها.
کم با خودم کلنجار نرفتم برای نوشتن این پست ، که می دانم نوشتن بی پرده هرچه در درونم می گذرد بدون عواقب نیست و باعث سواستفاده ی عده ای می تواند بشود. به هر حال نوشتن را به فکر به این "عده" و عکس العمل های احتمالی شان ترجیح دادم.
من از نرفتن اجباری دیروزم به قدری که باید ناراضی نیستم. و این دلیلش عوض شدن عقایدم نیست ، که دلگیری از اوضاع است.
اوضاعم دوباره شده شبیه آن روزها. سالهای اول دانشگاه که بیانیه های بسیج دیوانه ام می کرد و جو و آدم های انجمن اسلامی هم برایم قابل تحمل نبود ، و لاجرم من می ماندم و یک لبخند تاسف بار که هر بار با دیدن بیانیه های گروه های مختلف بر لبم نقش می بست و جز صحبت با دوستان و حسرت از نبودن یک گروه منصف که لیاقت طرفداری داشته باشد کاری از دستم بر نمی آمد.
حالا اوضاعم دوباره شده شبیه آن روزها.
رویم را که آن طرف می کنم گروهی را می بینم که اساسا کسب و کارشان فکر و تعقل نیست. وقتی برایشان به دلیلی مسجل شد که "حرف فلانی حرف خداست" ، این فلانی اگر خلاف حرف خدا را هم بزند اینها درش حکمت ناگفته ای می بینند که فعلا برای کسی قابل درک نیست. و البته نمی تواند هم قابل درک باشد چرا که عقل کوچک ما نسبت به عقل الهی آقای فلانی چیزی شبیه شوخی است. از دید اینها ما تنها یک کارکرد داریم : سر به فرمان آقای فلانی گذاشتن. و اگر این یک کارکرد را نداشته باشیم بهتر است که سرمان را بگذاریم و بمیریم. و اگر هم خودمان نمیریم خود این آقایان ( یا خانم ها ) شخصا برای دفاع از دین می میرانندمان.
حالم که از آن طرف بد می شود رویم را این طرف می کنم به امید اینکه مخالفین چنین جریان متعصبی که عملا کاری به عقل و احترام به عقیده ی دیگران و... ندارد ، جریانی باشد آزاداندیش و معتقد به احترام به عقیده ی مخالف و مخالف پرده دری و توهین و پیش رونده به سوی اسلام محمد ، که زندگی اخلاقی و به دور از کینه ورزی را توصیه می کرد و محک "خدا" و حقیقت را ، تنها عامل شایسته برای حب و بغض پیدا کردن می دانست و از "بدی" متنفر بود ولی "بد" را دعا می کرد.
ولی خوب که نگاه می کنم این طرف هم این خبرها نیست. این طرف هم ورژن دیگری از آن طرف اول است. هرکدام بر چیزی تعصب می ورزند و هرکدام از کسانی متنفرند و بدترین نفرین ها را نثارش می کنند و از پرده دری لذت می برند و بدون فکر به نتیجه ، برعکس شعارهای طرف مقابل را تکرار می کنند و از شدت عصبانیت دشمن قدیمی را به خاطر دشمنی شان با دشمن جدید ، دوست تلقی می کنند و کینه می ورزند و کینه می ورزند و کینه می ورزند...
و این وسط ایران را و اسلام را و علی را می بینم که غریب افتاده و خسته است از اینهمه بی خردی و توحش به نام دفاع از دین ، و در جناح مقابل هم انقدر بی تقوایی و کینه می بیند که جایی برای ماندن خودش نمی یابد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:18 توسط معصومه
|
...و از رشد این نهال
برای ما
همین نشانه بس
که
بعضی ها در کشور
به تقلا افتاده اند
هر روز و هنوز
و بیش از قبل
از
"
سبزها"
می نویسند
و کار به جایی رسیده
که برای راحت کردن خیالشان
مجبور
به راه انداختن
جنبش سبز علوی
شده اند
تا خودشان را
با "خیال" اینکه
این
حجم سبز
"خودی"
است
آرام کنند.
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:59 توسط معصومه
|
یک روز که مانده بود به ۸/۸/۸۸ آمدم پای لپ تابم تا بنویسم ولی وقت نشد ، همه اش فکر می کردم چرا هیچکس آن طور که باید حواسش نیست که فردا "باید" یک اتفاقی بیفتد. ته ذهنم می ترسید از اینکه "فردا" همین طوری الکی بگذرد و برود و کسی حواسش نباشد. مخصوصا که تولد امام ۸ ام هم بود. این بیشتر اعصابم را خرد می کرد.
می خواستم بنویسم از قول و قرارهای ۸ سال پیشمان با بچه های روشنگر ، از آن لحظه های آخر که از طاهره با وسواس و نگرانی پرسیدم که "کجای توچال؟" و او هم انگار که مثل من تلفن و باقی قضایا را محکوم به شکست می دید فکری کرد و گفت "دم درش". و من که سعی کرده بودم خودم را راضی کنم که لابد بالاخره یک جوری پیدایش می کنیم.
یک روز که به این روز تاریخی مانده بود همه ی آدمها هنوز کار خودشان را می کردند. و من هم. چیز دیگری به ذهنم نمی رسید کار خاصی برای بر هم زدن دنیای معمولی آدم ها در این روز خاص نمی توانستم بکنم. لعنتی . همیشه وقتی که احتیاج داری "خاص" باشد به بی مزه ترین و معمولی ترین حالت ممکن می گذرد. لابد فردا هم مثل "همیشه".
آخرش آمدم و برای دوستان روشنگر کامنت گذاشتم که ببینم آنها هم این چند سال ۸/۸ که شده به ۸/۸/۸۸ و توچال فکر کرده اند یا نه. از کسی خبری نبود. کاش آن بچه های ۱۵ ساله ی ۸ سال پیش می فهمیدند که ۸ سال بعد چه بی خیال می شوند. . خودم هم جزوشان بودم. زمان.زمان. (دونفری که برایشان کامنت گذاشته بودم البته آن روز رنگ توچال را دیدند ولی خودم نه. یادم رفته بود که قرار ساعت ۸ بوده و بی خبر. منتظر خبر مانده بودم.)
.
.
.
ما شب ۸/۸/۸۸ که رسید برای ما یک اتفاقی افتاد. شاید آبنباتی از طرف خدا.
شب عید با قرآن و آیینه اسباب کشی مان را رسماً شروع کردیم. نه که فکر کنی با آیینه و قرآن بزرگمان ها نه ، آنها سنگین بود هنوز نیاوردیمشان. با آیینه ی اتاق حسین و قرآن من. با هم کلید را مطابق معمول در قفل چرخاندیم. باز نمی شد. چند بار دیگر سعی کردیم باز هم نمی شد. زور هم فایده نکرد. قفل خانه ی ما "مطابق معمول" از چپ به راست باز نمی شود ، باید به آرامی از راست به چپ بچرخانی اش تا باز شود. باز شد. راحت.
با بسم الله رفتیم تو. آیینه و قرآن را گذاشتم روی شومینه. حسین چراغ ها را روشن کرد . کلی خندیدیم از اینکه جدی جدی اینجا "خانه ی ما" است. سالنش نچیده برای گرگم به هوا و دنبال بازی مناسب بود. به حسین که گفتم ، گفت که حیاط مناسب تر است. با بچه ها برای فوتبال ... علی و مهدی را می گوید. من که اهلش نیستم . شاید هم رفتم. شاید هم شربت درست کردم که بخورند بعد از فوتبال. حمام هم کاش بروند بعدش...
حسین رفته بود توی حیاط ، چراغ هایش را با هم روشن کردیم. داشتم باغچه را اندازه می گرفتم که صدای شلیک آمد.
یعنی مثل همیشه من فکر کردم بمب است. .... اصولا نباید که بمب باشه ولی پس چیه؟ وای. پس چیه؟ چرا هیچی معلوم نیست؟ صدا از کجاست؟...
معلوم شد! آتش بازی شب عید بود. با هم ایستادیم وسط حیاط تا به افتخارمان در آسمان شب آتشبازی کنند. و کردند. دویدیم و رفتیم تا از پشت بام ببینیم. دم پشت بام به این نتیجه رسیدیم که این بغل جایش زیاد است ، بدهیمش محمد و مریم که از خودشان خانه داشته باشند ، دیگر هر روز که نمی شود پذیرایی کرد. بالا پشت بام هم می شود تابستان ها خوابید. ...اندیشه سوسک ندارد. پشه بند باید بگیریم. بچگی ها پشه هم که نبود به مامانجون می گفتم پشه بند ببندند. مامانجون. مامانجون...
نور از پشت بام هم پیدا بود.
پ.ن: از حدود دو هفته ی دیگر اگر خدا بخواهد می توانید بروید خانه ی دوستانتان مهمانی.
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:19 توسط معصومه
|
۱.بعضی از ما را دیده ای که بابت به دنیا آمدن در خانواده ی "مسلمان" یا "شیعه" خدا را شکر می کنیم؟ استادی داشتم که می گفت گوینده ی این حرف حواسش نیست که به عدالت خدا نه فقط ایمان که اعتقاد هم ندارد. و عدالت هم خب ، جزو اصول دین است ،نه ؟
۲. چند روز پیش شنیدم که کسی می گفت یکی از بزرگترین موانع برای "رشد" این است که آدم دارای صفات خوب ارثی یا خانوادگی باشد. "خوب" شدنی است ، نه بودنی.
۳.تا حالا خودت را دیده ای که چقدر خوب "هستی"؟ تا حالا دلت را آرام کرده ای که فلان گناه ها را که بعضی ها به راحتی آب خوردن انجام می دهند "تو" ممکن نیست که انجام بدهی و بعد به خودت لبخند زده ای که "اینها از ایمانم به خداست"؟
حالا رویت را این طرف کن: هیچ فکر کرده ای آن بیچاره ای که از اول فرهنگ حق دیگری خوردن را آموخته چه چیز از تو کم داشته؟ به نظرت کسی که پدرش دزد بوده و دوستانش بدتر از دزد از تو بدتر است؟ تو ارجحیتی داری نسبت به کسی که از ابتدا یادش داده اند که درست این است که برای گرفتن حق اش دروغ بگوید؟ کسی که هرچه از اسلام شنیده جز قتل و وحشی گری نبوده یا کسی که تمام دنیای اطرافش دین و خدا را خرافه های بی حاصلی می دانند که جلوی عقلانیت را می گیرد آیا قصوری نسبت به تو داشته؟ آیا تو پسرخاله ی خدا بوده ای؟ چقدر خودت با اطرافیانت متفاوتی که انتظار داری تمام جهان وقتی عقلشان رسید آیین و مکتب و زندگیشان را رها کنند و به دین تو بگروند. نه ، فکر نکن که رها کردن بد است. ولی خودت تا بحال رها کرده ای؟
۴.دیده ای گاهی چه مضحک می شود زندگی؟ وقتی با تمام قوا و انرژی و فکر و توانمان برای جنگ روبروی کسی قرار می گیریم که که او هم تلاش می کند برای عقیده اش بجنگد. نه ما حواسمان هست نه او که چه منظره ی مضحکی ساخته ایم. به خودمان توهین می کنیم. به خودمان تیر پرتاب می کنیم. و حداکثر به خودمان پیروز می شویم. به خودمان اگر در خانواده ی دیگری و در فضای دیگری متولد شده بودیم....
هیچ فکر کرده ای که چرا مخالفین "اسلام محمد" کسانی بودند که منطقشان دفاع از آیین نیاکان بود؟
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:33 توسط معصومه
|
دندلیون یعنی قاصدک
قاصدک
نام یک فیلم است.
از نمی دانم کدام کارگردان*
که اتفاقا
عشق
برایش یک معنای دیگر دارد
به جز معنایی
که در بیشتر فیلم ها
دیده بودم
و نفهمیده بودم
که چرا.
گاهی بعد از "بیشتر فیلم ها"
فکر می کردم
که
اینها
پیش چشمشان
ارزش
کلمه ی عشق
از تعهد
و وفاداری
وشرافت
و باقی چیزها
بیشتر است.
و بعد
عشق
در نظرشان
چیزی است شبیه
غذا خوردن
یا خوابیدن
یا حتی
رفتن به دستشویی
که باید
نیازش را برآورده کرد.
و نفهمیدم
که چرا
این
از تعهد
و وفاداری
و شرافت
و باقی چیزها
با ارزش تر است
پیش چشمشان.
.
.
.
و امشب
دیدم
که هنوز
هستند کسانی
که آنها هم
به این چیزها فکر می کنند.
و علاوه بر فکر
فیلم می سازند
تا عشق
خلاصه نشود.
تا هدفی نشود
که
تمام وسیله ها را
توجیه می کند.
تا عشق
قاصدکی باشد
که هر پرش
به هرکه رسید
- هرکس که می خواهد باشد-
(از خود معشوق گرفته
تا یک پدر مغرور
یا یک آدم آس و پاس معتاد
و حتی یک پرنده ی نیمه جان)
به هرکه رسید
کمکش کند
تا قدمی
فقط قدمی
به
درونش
نزدیک تر شود.
دندلیون
یعنی
قاصدک.
* مارک میلگارد
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:40 توسط معصومه
|
درگیریم. از نوع خوبش.
دیروز رفته ایم با تمام توانمان به صاحبخانه یادآوری کرده ایم که "رنگ زدن خانه" به معنی رنگ زدن خانه است ، نه رنگ زدن نصف دیوارها. آقای صاحب خانه ی عزیز لطف کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که جای دست کارگر ها روی دیوار های خانه ی نو ساخته فقط به اندازه ی یک مترش آزارمان می دهد و بنابراین دیوارها را تا نصفه رنگ زده بود و منتظر بود که تشکر کنیم. که البته حسابی هم تشکر کردیم. نتیجه اش این شد که امروز فهمیدیم به این نتیجه رسیده که هر دو طبقه را تمام و کمال رنگ کند و راجع به سلیقه ی ما راجع به رنگ درها هم سوال کرده حتی ، که این در نوع خودش شبیه معجزه است.
امروز صبح ساعت ۷ با نیمچه احساسی از فلاکت بیدار شده ایم تا ساعت ۹ سر قرارمان با پسر دایی حسین برسیم تا بلکه آن پرایدی را که نمی دانیم هنوز کجاست را پیدا کنیم و بخریم. و نتیجه اش این شد که هرچند هنوز صاحب پراید نشده ایم ولی دست کم فهمیده ایم که رنگ سرمه ای متالیک از مشکی قشنگ تر است . که این هم در نوع خودش پیشرفت بزرگی است.
و فردا با توجه به تهدید های حسین در زمینه ی بیدار شدن به این نتیجه رسیده ایم که دوباره باید ساعت ۷ فلاکت بار را تجربه کنیم تا بلکه بتوانیم یکباره هم صاحب تلویزیون شویم هم باغچه های خانه را از بدبختی درآوریم و هم یک عالمه کار دیگر که نمی دانیم هنوز دقیقا چه چیزهایی هستند را انجام دهیم. که این در نوع خودش چیز خاصی به حساب نمی آید.
پ.ن ( مربوط ) : ضمیر اول شخص جمع به معانی مختلفی استفاده می شود.
پ.ن ( نامربوط ): هوای پاییز. آهنگ های قدیمی سیاوش قمیشی. و حس غریبی که قدیم ها فکر می کردیم عشق است و حالا می فهمیم به چیزی غریب تر ـ و شاید قریب تر ـ شبیه است که مادام است و همیشگی.
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 0:33 توسط معصومه
|
بازی خدا با من
به این شکل است:
من
دعا می کنم
و
یک چیزی را
خیلی
و از ته دلم
از خدا می خواهم ،
...
و خدا نمی دهد.
...
بعد
من اشک هایم را پاک می کنم
و سرم را
- ناچاراً -
می اندازم پایین
و
از راه
"دیگر"ی
می روم پی کارم
و دلم را به این خوش می کنم که
"لابد حکمتی داشته".
و همین طور که
دارم می روم پی کارم
ناگهان
می بینم که
آن
"چیز"
که می خواستمش
و دعایش کرده بودم بارها
و خدا نداده بودش
در همین راه بوده ،
نه آن یکی
که فکر می کردم.
نتیجه: سرت را - ناچاراً - بیانداز پایین و برو پی کارت.
+
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:37 توسط معصومه
|
۱. امروز یک برادر - که تا امروز جزو پسرخاله هایم بود - به جمع برادرانم اضافه شد.
۲. امروز این برادر مرا به این نتیجه رساند که آدم باشم و بروم مثل بچه ی آدمیزاد درسم را بخوانم.
۳. امروز این برادر مرا به این نتیجه رساند که در بعضی موارد ( مثل این ) حق با حسین است ، نه من.
* با تشکر از یکی دیگر از برادران
+
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:36 توسط معصومه
|