یک عده در این شهر پیدا شده اند و عکس رهبر را از آن بالا ها پایین کشیده اند و مثل باقی مردم این سرزمین راه را در توهین دیده اند. یک عده ی دیگر پیدا شده اند و عکس امام خمینی (رحمه الله الیه) را پاره کرده اند و عده ی سومی پیدا شده اند که بال در آورده اند و عکس ها انداخته اند و انقدر این موضوع برایشان جالب بوده که با تمام وجود روزی چند مرتبه این را به جهانیان اعلام کرده و می کنند و دست بردار هم نیستند ظاهراْ.
و در ادامه ی اعلام مداوم این موضوع به جهانیان ، امروز از مردم تقاضا کرده اند که در صورت آگاهی از وجود عکس یا فیلم این گناهکاران ، مراتب را به آگاهی مسئولان برسانند تا مرتکب شوندگان شناسایی و به اشد مجازات محکوم شوند.
و از این وقایع بسیار نکات که می توان آموخت:
۱. در کشور ما همین طور که ائمه ی معصوم ما "ساحت" دارند و "حضرت" خطاب می شوند و توهین به آنها توهین به مقدسات است ، کسان دیگری هم هستند که فرقی با ائمه ندارند و از این بابت معلوم نیست که چرا به ذهن خدا نرسیده که معصوم ۱۵ ام و ایضا ۱۶ ام را خدمت مردم معرفی کند و متاسفانه یا خوشبختانه این مهم به گردن دوستان افتاده تا این اشتباه خداوندی را جبران کنند.
۲. در ادامه ی مورد قبل به اطلاع می رساند که ادای لفظ "امام" و "رهبر" به تنهایی ، خود جرم تلقی می شود و در همین راستاست که صدا و سیما و مسئولین این اواخر ، حتی یک بار هم به خود جرات و جسارت ادای این الفاظ بدون پسوند و پیشوند های یک خطی را نمی دهند.
۳. در کشور ما "جرم" خیلی وقت است که تعریف مشخصی ندارد ، و کلاْ قانون اساسی و اصولاْ "قانون" چیزی در حد زرت و پرت اضافه است که فقط به درد بیگانگان و جیره خوارانشان می خورد ، و در همین راستا از همین لحظه که مسئولان تشخیص داده اند هرگونه پاره کردن عکس ، از هر قسمتی که باشد ، جرم تلقی شده و مجازاتش هم چیزی در حدود اعدام است.
باشد که جهانیان بدانند توهین به ساحت عظیم الشان حضرات ما ، چیزی نیست که بی مجازات بماند.
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 15:1 توسط معصومه
|
مجرد که بودم راحت تر می شد بگویم که "حالم خوب نیست" ، " دلم گرفته" یا "ناراحتم" و... . حالا اگر ناراحت باشم یا دلم گرفته باشد یا حالم خوب نباشد ، به هرکس که بگویم فوری به این نتیجه می رسد که با حسین حرفم شده است. و این می شود که از تمام متاهل ها که راجع به حالشان سوال کنی حالشان خوب خوب است. انگار که اگر خوب نباشد یعنی زندگی موفقی ندارند.
ولی من امشب هیچ حالم خوب نیست. دلیلش هم حسین نیست. نه اینکه هیچوقت او دلیلش نباشد.به حمدالله از بعد از ازدواج دلیل ۹۰درصد خوشحالی ها و ناراحتی ها و حال خوب و بد ما شده است آقای همسر. ولی امشب دلیلش او نیست. امشب حدودا به سبک مجرد ها "حالم خوب نیست" نه به سبک متاهلین.
شده است گاهی که حس کنی دنیا سیاه شده و بهتر است از خواب بپری و ببینی همه اش جز یک خواب بد چیز دیگری نبوده است... و نشود؟
+
نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 2:38 توسط معصومه
|
بعد نوشت* "خبر خوش: پدر عادله پس از ماهها بالاخره برای عروسی عادله به مدت یک هفته آزاد شد"
تو هربار که کسی برای اعتراض صدایش بلند شده همراهش بوده ای و دویده ای و فریاد کشیده ای و کتک زده ای و نفهمیده ای چطور باید از دست این جماعت ضد ولایی خلاص شد تا کشور را دو دستی تقدیم آمریکا نکنند.
تو رفته ای و دست زده ای و هرچه همه می گفتند را شعار داده ای و اعتراض کرده ای و ترسیده ای و حالت از هرچه اسلام است بهم خورده است.
تو تا بحال پایت به قصد اعتراض به خیابان نرسیده و ندویده ای و عکس دویدن ها را دیده ای و بیشتر از کتک ها و خون ها بی حجابی ها را دیده ای و پسران و دختران کنار هم را و آتش را دیده ای و به جای گاز اشک آور یاد اغتشاش افتاده ای.
تو رفته ای و دویده ای و از بالای پشت بام پریده ای و کتک خورده ای و کتک خوردن دختران را دیده ای و بر خلاف همه شعار" مرگ..." نداده ای.
تو...
این روزها سر ما که شلوغ تر از فکر جدی به رفتن یا نرفتن بود ولی خوب است که "تو" هستی. خوب است که هستی تا من نه از دور که با چشمانم ببینم که مرض تعصب با ترکیب شدن با عقایدت چه معجون وحشتناکی تولید می کند و فکر کنم به نحوه ی علاجش. بودن "تو" باعث می شود بدانم اگر حواسم نباشد نهالمان به دست تو شکل عوض می کند پس باید باشی تا هشدارم دهی که اگر نمی خواهم تلاش کنم تا آن را به دست تو ندهم. و "تو" خوب است که هستی تا از من بپرسی آخرش که چه ؟ تا من به بهانه ی پاسخ به سوالت ذهنم را منظم کنم و منطقم را هرروز بسنجم و جوابت دهم که نهال انتها ندارد و همین قدر که فهمیده شد کسی خواب نیست و هر عملی پاسخی دارد بزرگترین پیروزی است و یادت بیاورم که همین چندماهه مسئولینمان چقدر برای پاسخگو بودن تلاش می کنند. و بودن "تو" این روزها برایم از بقیه بهتر بود تا قانعم کنی که نباید بودنم را عکس العملی از نوع بودن دیگری تعریف کنم. بودن تو برای این خوب است که هر از گاهی یادم بیاوری چه چیز را دارم فدای چیز دیگر می کنم.
با تشکر از "شما"
* به سبک نورا (جییییغ)
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 14:47 توسط معصومه
|
از اینجا که من نشسته ام دنیا به این شکل دیده می شود:
سمت راستم هنوز خرده های کاغذ رنگی منفجر شده توسط محمد و دیگران به وفور دیده می شود و تعجبی هم ندارد چرا که هنوز جارو به آن سمت نرسیده. سمت چپم روی زمین چیزی به جز اثاثیه نیست ولی آشپزخانه تا دلتان بخواهد پر از ظرفهای نشسته است که نمی دانم ماشین ظرفشویی می تواند زحمتشان را بکشد یا مثل دیروز خودمان باید خدمتشان برسیم.
سه شبانه روز عروسی تمام شد و هنوز تصمیمی برای مسافرت رفتن نگرفته ایم. روز اول عمه ها و عموهایم با بابابزرگ و مادرجون آمده بودند. شلوغ و پر از سر و صدا. با به جا آوردن رسم پاتختی و معرفی این رسم به صورت تجربی به مردان جمع که "ببینید ، پاتختی اینجوری است".
روز دوم خاله فروغ و حامد و سمیه و
حسین و عادله که یکشنبه عروسی شان است و هنوز همه امیدواریم که پدر عادله را بگذارند تا شاهد عروسی دخترش باشد و چه بد که دنیا به شکلی می چرخد که هرچه هم بی نیاز باشی باز جایی مجبور به "خواستن" از کسانی شوی که لیاقتش را ندارند.
و باقی مهمانان روز دوم، خاله راضی عزیز و خاله منصوره و داماد جدیدالورودشان که صحنه ی صحبت کردن او و حسین جزو منظره های جالب برای من و شیما بود.
در فامیل ما صحبت و گل گفتن افرادی که می دانی اگر در خیابان بودند و ناآشنا سایه ی هم را با تیر می زدند تماشایی است. و این اتفاق جالب ترش در روز سوم افتاد.
و سومین روز که می ترسیدم به خیر نگذرد و گذشت خداراشکر. پدرجون و خاله پروانه و محمد و معصومه و علی و الهام. و حورا و محیا که خدا را شکر هنوز هستند که با هم مهمانی را ول کنیم و به یک بهانه ای به اتاق برویم و ته دسر را درآوریم و وعده ی شب در خانه ی هم ماندن بدهیم و بگیریم.
خاله زهره و تمام نصیحت هایش راجع به آقای خامنه ای ،که از لحظه اول همراه تبریک گفتنش شروع شد و تا لحظه ی آخر که در ماشین داشت بسته می شد ادامه داشت. صحنه ی صحبت حسین و آقانجم الدین که من را به این فکر انداخت که می شود دو تفکر در دنیای مجازی با هم دعوا کنند و در دنیای حقیقی فامیل هم بمانند. محمدرضا و خاله مرضی و کتاب کویرشریعتی که بازهم اجازه ی هدیه دادنش داده نشد و در کتابخانه ی ما ماند و من که با خودم فکر کردم چه اقدامی بهتر از این برای تشنه کردن کسی برای خواندن آثار یک نویسنده و ناراحت نشدم.
و آخر مهمانی و چفیه ی متبرک شده ی آقانجم الدین که قرار بود جلوی سرما خوردنشان را بگیرد و چنان قرار بود بگیرد که نتوانستم جلوی خودم را بابت اینکه "دیگر کامل شبیه گروه فشاری ها شدین!!!" را بگیرم و خنده ی همه که می دانستند اینجا چه می گذرد. و البته امروز صبح که با دیدن احسان یاد توری افتادم که قرار بود ببافد!!
.
.
.
اینجا حدوداً شروع زندگی مشترک ماست.
پ.ن۱: جسد سوسک مذکور امروز در کنار آیینه جاکفشی ، نزدیک در ، روی زمین پذیرایی در مکانی بسیار باز رویت شد و این چند نتیجه را باعث می شود:
الف) نامبرده خود را هر سه شب دعوت نموده بوده است و تا پای جان هم ول کن ماجرا نبوده.
ب) نامبرده قصد دیدن فرد خاصی را داشته که لازم بوده برای دیدنش ۳ روز صبر کند و سپس جان دهد.
ج) نامبرده پس از سه روز قصد ترک منزل را داشته ولی عمرش کفاف نداده است.
د) نامبرده کاری به این قضایا نداشته و سرش به زندگی خودش گرم بوده است.
پ.ن۲: به محض در رفتن خستگی ها و اتمام کارها دعوت از دوستان آغاز می شود ،قول می دهم. می توانید زنبیل بگذارید.
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 19:16 توسط معصومه
|
نکته ی فلسفی قضیه:
چه تفاوتی هست
بین جان سوسک و گنجشک ،
که
له شدن یکی
جیغمان را تمام می کند
و
له شدن دیگری
باعثش می شود؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 1:26 توسط معصومه
|
۱. دقیقاً ۲۶ دقیقه ی دیگر باید بیدار بمانم تا اذان صبح را بگویند و نمازم را بخوانم و بخوابم. الآن اگر بخوابم عمرا تا نیم ساعت دیگر بتوانم بیدار شوم.
کتابخانه چیده شد ، کمد لباسهای حسین هم که تا ساعاتی پیش شبیه بازار شام بود الآن منظره ی دلچسب منظمی پیدا کرده است که هی وادارم می کند از پشت میز سرم را بر گردانم و نگاهش کنم. حسین طفلکی هم ساعت ۱۲ شروع به نصب لوسترهایی که خریده بود کرد و بعد از نصب لوستر بد قلق آشپزخانه ، در حال تنظیم لوستر بعدی خوابش برد و چنان برد که به فریاد و آه و فغان های من هم در زمینه ی دیدن یک سوسک واقعی بزرگ ـ که تابحال بزرگتر از یک سانتش مشاهده نشده بود ـ اعتنایی نکرد.
۲. امروز - یعنی دیروز - ظهر ، روی صندلی جلوی تاکسی منتظر نشسته بودم تا مسافر آخر پیدا شود که بلکه یکبار هم که شده زود به کلاسم برسم ،و چشمم به دو گنجشکی بود که با چند متر فاصله جلوی ما بودند. ماشین راه افتاد ، علی القاعده باید استارت را که می زد می پریدند ولی
یاکریموار مشغول غذا خوردن بودند و ظاهرا اعتنایی به ما نداشتند ، ماشین جلو تر رفت ، بازهم اتفاقی نیفتاد ، دعا کردم که بپرند ، بیشتر دعا کردم که بپرند ، بازهم ، بازهم ، بازهم ... و ناگهان خودم را دیدم که با یک دست در ماشین را چسبیده ام و با دست دیگر مچ راننده را گرفته ام که جلوتر نرود! و چقدر تعجب کردم وقتی رویم را برگرداندم و به جای چهره ی حسین قیافه ی متعجب راننده تاکسی را جلوی خودم دیدم که یحتمل فکر کرده بود من دیوانه ام!
پی نوشت۱ : راننده ی مذکور پس از فهمیدن اینکه مشکل من جان گنجشک ها بوده پدرانه لبخندی زد و تا خود ونک از سوابق جنایت های سهوی اش راجع به زیر گرفتن گنجشک ها و سگ ها و گراز ها و و حتی یک آهو بحر طویل خواند و آخرش رسید به آدم ها ، که البته خودش تابحال زیرشان نگرفته بود .
پی نوشت۲ : دو گنجشک مذکور پس از بردن آبروی من صحیح و سلامت پرواز کردند و رفتند.
پی نوشت ۳: سوسک مذکور هم هنوز در خانه ی ما بسر می برد و حسین با شجاعت تمام در فاصله یک متری محل اختفای او در پذیرایی خوابیده و من جای امنی را برای خوابیدن پیدا نمی کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 5:34 توسط معصومه
|
با اینهمه کار که تا عید غدیر بر سرمان ریخته ، با اینهمه شلوغی و برنامه های در هم و برهم ، با اینهمه رفت و آمد و خوشحالی و ناراحتی، زندگیمان در حال نظم پیدا کردن است.
امروز پلاک ماشین را هم با کلی دردسر خارجی و داخلی عوض کردیم و فقط مانده سند زدن محضری. یک پراید خوشگل یشمی که هنوز اسمی ندارد.
مانده کتابخانه و میز کامپیوتر و لوستر اتاقها و کاشتن گلهای بیچاره در باغچه ، که از بلاتکلیفی در آیند. و البته پرده ها که درحال دوخته شدن اند.
برنامه مان پر از عروسی شده. این جمعه بله برون شیما ،دخترخاله ی کوچکم ،که همیشه حرص هم را در می آوردیم و هنوز نمی توانم در لباس عروس تصورش کنم. هفته ی بعد ( به جز جمعه که عقد شیما دعوتیم ) از پنجشنبه تا یکشنبه به مدت سه شبانه روز(!) عروسی خودمان ، که باید تا آخر این هفته دعوت هایش را بکنم. و یکشنبه ی هفته ی بعد هم عروسی پسرخاله ام. شاید که ما هم این وسط ها یک مسافرتی رفتیم به صورت دوتایی.
از آنجا که از کوزه همان برون تراود که در اوست ، ما هم تا اطلاع ثانوی دور و برمان چیزی جز عروسی برای نوشتن پیدا نمی شود. احتمالا بعد از این می آیم اینجا و به سبک اقدس خانوم از ته گرفتن قرمه سبزی و غرغرهای آقامون و گیس و گیس کشی های متعاقبش برایتان می نویسم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 12:51 توسط معصومه
|
با بابا داشتیم بحث می کردیم بر سر متافیزیک و علم و ایمان که یادم آمد به پست آخر
فائزه.
بابا با من موافق نبود ولی دیدم حیف است که این مطلب بیش از این خوانده نشود و خواستم که ثبتش کنم در وبلاگم شاید که بعدها دوباره و بیشتر بخوانمش:
"می خواهم ساعت ها برایت بنویسم.برای تو که چند صباحی است زندگی ات به رنجی عظیم تبدیل شده.رنجی که برای ما هیچ قابل فهم نیست. ناشناخته است.
من می فهمم. هیچ افقی پیش چشم هایت روشن نیست. متزلزل شده ای. رنج کشیده ای. و رنجت هیچ از جنس رنجهای بوروژایی ما نیست. می فهمم که رو به رویت دیوار می بینی. می بینم که درد می کشی. درد می کشم که پیر می شوی.پیر می شوم وقتی چیزی درونت می شکند که دوباره ساختنی نیست.
مغزت پر از کلمه شده. مدام حرف های دیگران را می زنی.
من مدام سکوت می کنم. این روزها فقط سکوت می کنم.
می بینی؟ هیچ از ایمان حرف نمی زنیم؟
می بینی؟هیچ چیز برای ما قطعیت ندارد. مدام از کثافت این دنیا حرف می زنیم!
می بینی؟حتی از تردیدهایمان حرف نمی زنیم.
همه چیز عوض شده است.
همه چیز درون تو فرو ریخته است. خودت را از دست داده ای...هیچ افقی پیش چشمانت روشن نیست.
می بینی؟ این همه حرف می زنیم.
اما هیچ حواست هست که دیگر از ایمان حرف نمی زنیم؟
این همه کتاب خواندیم. این همه قرآن. این همه نماز. این همه روزه. این همه شب قدر. این همه عاشورا...چه چیز مانده است؟ ...مثل کسانی که ساعت ها توی مهمانی هابا هم می رقصند٬ بی آنکه به خودشان اجازه ی عاشق شدن بر هم را بدهند...
همه چیزمان بی معنا شده است...
می دانی ؟ کیرکگور راست می گوید.ایمان عین حماقت است.دقیقن جایی که باور کنی خدا عینی نیست٬ دقیقن همان جا می توانی ایمان بیاوری.
می دانی کسی که یقین داشته باشد خدا هست٬ هرگزطاقت ایمان ندارد.
انگار پشت فرمان نشسته باشی. توی یک روز برفی. بدون گواهی نامه٬ بدون کارت ماشین٬ بدون بیمه. عجله داشته باشی. داری می پیچی توی یک خیابان اصلی . موتوری را می بینی که به سرعت می آید. نمی توانی ترمز کنی. زمین لیز است. میزنی به موتوری. از پشت سر یک ماشین بهت می زند. روی شیشه های ماشینت فقط خون می بینی که با برف پایین می آید. راه همه بند آمده است. همه فقط بوق می زنند. تو از ماشین پیاده می شوی. دورت شلوغ می شود. آژیر پلیس٬ آمبولانس. پلیس از تو مدرک می خواهد. تو ...
تو باید بگویی الآن برایم می آورند. و مطمئن باشی که کسی می آید با مدارکت. نمی گذارد موتوری بمیرد. اگر هم بمیرد رضایت خانواده اش را می گیرد. مطمئن باشی که می گذارد به زندگی ات برگردی.مهم هم نیست که بیاید یا نیاید. مسئله این است که تو مطمئن باشی که می آید.
این یعنی ایمان...ازجنس حماقت است٬ می بینی؟
می بینی؟ چند وقت است از ایمان حرف نزده ایم. ما ترجیح می دهیم بایستیم بگوییم گواهی نداشته ایم و به زندان بیفتیم.آیا موتوری زنده می ماند؟ همه ی حیاتمان وصل شود به اینکه موتوری زنده می ماند یا نه. اگر بمیرد خانواده اش رضایت می دهند یا نه. اگر ندهند که تمام می شود این عمر پوچ سر هیچ. اگر بدهند با عذاب وجدانش عمر پوچمان ماتم می شود سر هیچ.... توی زندان مدام به ۴ دیوار اطرافمان خیره شویم. بگوییم٬ ببینیم٬ باور کنیم که همه اش دیواراست. در نیست. در نیست. در نیست. تاریک است. چراغ نیست. تنهایی است. کسی نیست.
دیده ای گاهی هم یاد ایمان از دست رفته ی مان می افتیم؟
دیده ای باور می کنم که هیچ افقی پیش چشمانت روشن نیست؟ دیده ای سکوت می کنم در برابر رنج عظیمی که کشیده ای. که می کشی؟
دیده ای ذهنت پر از کلمه شده است؟ دیده ای من خالی از کلمه شده ام؟
می بینم.باور می کنم همه چیز از دست رفته است. شاید اگر از اول رخ نداده بود این همه وحشتناک نبود.
یادت هست دفتری داشتیم که در آن برای هم از ایمان می نویشتیم؟
یادت هست چه قدر حرف داشتیم؟ چه قدر شور داشتیم.آخرین نامه ی آن دفتر دست خط توست. - من زودتر از تو کم آورده ام-
دیده ای حالا هیچ حرفی از ایمان برای هم نداریم؟
می بینی ؟ یک تصادف توی یک روز برفی می تواند تمام زندگی ما را به ۴ دیواری تبدیل کند...
" ترک نا متناهی پله ی آخر پیش از ایمان است. و آنکس که این حرکت را انجام نداده باشد ایمان ندارد. زیرا فقط در ترک نا متناهی است که من از ارزش ابدی خویش آگاه می شوم٬ و فقط آنگاه است که اصلن مسئله ی به چنگ آوردن زندگی به مدد ایمان معنایی پیدایی می کند."
کیرکگور
پی نوشت: اصل مطلب را در وبلاگ فائزه ببینید.
+
نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:46 توسط معصومه
|
۱.این روزها گیجیم. بعضی وقت ها حالمان خیلی خوب است و هی الکی خوشحالیم و گاهی هم حالمان از همه چیز گرفته است و به آیینه ی دق تبدیل می شویم. معلوم نیست که خانه مان اینجاست یا آنجا. وقتی می گوییم "خونمون" هیچکس ، حتی خودمان، نمی دانیم که منظورمان دقیقاً کجاست.
۲.خانه ی "ما" - من و حسین - در حال چیده شدن است.
۳. مبل و میز و وسایل چوبی هفته ی پیش چیده شد و یخچال و مایکروویو دیروز. اسباب های بدقلق فعلا میزتوالت و ماشین لباسشویی بوده اند که یکی درش لولا ندارد و کلی بابای بیچاره ی ما را علاف خودش کرده و دیگری هم پایه اش کج است که معلوم نیست بعد از چند روز کلش را عوض می کنند یا پایه اش را. کلی برای خودمان اقدس خانوم شده ایم این روزها. جای همه ی کسانی که بابت "کار نکرده" بودن دست از سرمان بر نمی داشتند خالی ، دیروز و پریروز و پس پریروز مشغول سابیدن و جارو کشیدن خانه مان بوده ایم و حسین آقایمان هم کلی در حال دویدن و انجام باقی کارهاست. فرش هایمان یکی اش تازه به اندیشه رسیده و دومی قرار است فردا برود. مبل هایمان رفتارشان خوب است و مشکلی ندارند. پرده ها امروز برای پیوستن به جمع ما ثبت نام کرده اند و هنوز هیچی نشده پدر پا و کمر ما را برای انتخاب رنگشان در آورده اند ، رنگشان که قشنگ است ، امیدوارم که بزرگ که شدند اذیت هایشان کمتر شود. تا امروز دو سوسک کوچک و مقادیر معتنابهی پشه کوچک به خانه ی ما تشریف آورده اند که هی با جارو برقی به استقبالشان رفته ایم چرا که بی دعوت آمده بودند - قابل توجه باقی مهمانان ناخوانده!! - ظروف آشپزخانه هم هنوز چیز خاصی از خودشان بروز نداده اند و فردا قرار است به یاری مامان و عمه ها و دخترخاله ها سر کار و زندگی خودشان بروند و آن وسط ولو نباشند. لوستر عزیزمان نصفش هنوز در مغازه به سر می برد که اگر امشب برویم دنبالش ، شاید فردا او هم جمعمان را نورانی تر کند. هرچند که در نبودش آباژور عزیز سبزمان به تنهایی نصف کارها را به عهده گرفته و انصافاً خوب هم از پسش برآمده است. تلویزیون ژیگولیمان هم فعلا هنوز تصمیم به پخش برنامه های صدا و سیما نگرفته و فقط فرت و فرت با کمک دی وی دی پلیر برایمان فیلم پخش می کند. و...همین.
۴. از خستگی در حال بسیار خسته ای هستیم.
*با عرض پوزش از همه ی اشیائی که اسمشان به دلیل ضیغ وقت آورده نشد.
پ.ن: خداجان با توجه به ۱۳ رجب به نظر تو برای عروسی به عید غدیر می رسیم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 18:50 توسط معصومه
|
چه جالب. ما را بگو که سالها معطل مانده بودیم که این رسانه ی عزیز ملی پیش خود چه فکری می کند. هی سعی می کردیم درکش کنیم و هی نمی شد. هی فکر می کردیم که یعنی اینها قصدشان این است که ما فکر کنیم این صدا ها دارد از گل و گلدان و احیانا حنجره ی مجری در می آید که ساز را نشان نمی دهند؟ و هی نمی فهمیدیم. هی بقیه ی مسائل را بی خیال می شدیم و بیشتر فکر می کردیم بلکه به حکمت این یک عمل بی بدیل پی ببریم ولی بی فایده بود. تا اینکه امروز مشکلاتمان بالکل حل شد.
رئیس سازمان صدا و سیما فرمودند که ما برای نشان دادن ساز منع شرعی داریم.
ما در اینجا ضمن احترام به عقاید هرکسی که چنین فکری می کند چند سوال واقعی داریم:
۱. تا جایی که ما در انواع رساله ها دیده ایم ، منع شرعی برای "گوش کردن" بعضی نوا ها موجود است ولی تابحال با منع شرعی برای دیدن شی ای ( به جز بعضی تصاویر و فیلم های ضد اخلاق ) روبرو نشده ایم ، که این چند حالت را مطرح می کند:
الف) ساز علی رغم تصور شما "شی" نیست ، بلکه جانداری است که جزو مصادیق نامحرم محسوب می شود.
ب) اساساً شنیدن کی بود مانند دیدن ، و شما ممکن است با شنیدن چیزی به گناه نیفتی ولی با دیدنش صد در صد این اتفاق می افتد.
ج) ساز همان تصاویر و فیلم های ضد اخلاق است.
د) رساله را برای عقل من و شما نساخته اند و شما نباید با برداشت خودت به رساله مراجعه کنی کلاً.
۲. تا جایی که ما اطلاع داریم عقاید دوستان به این شکل است که موسیقی بر دو نوع است : فاخر و غیر فاخر. که نوع غیر فاخرش از سازش گرفته تا نوازنده اش نوعی فحش به حساب می آیند و اصلا راجع بهشان صحبتی نمی کنیم و فقط بهشان مجوز سازمان تبلیغات اسلامی می دهیم برای یک عده ی قلیلی افراد مشکل دار. و اما سوال من راجع به آن قسمت دوم است که موسیقی فاخر نامیده شده است. در این مورد عقیده بر این است که این موسیقی خوب است و باید باشد تا ما زیر صدای مجریمان و در فیلمهایمان آن جاهایی که می خواهیم مخاطب اشکش در بیاید و در مسابقه هایمان و در مراسم هایمان و در جشن هایمان از آن استفاده کنیم و بنابر این برای هر شبکه یک کارشناس موسیقی گذاشته ایم و یک آرشیو چند هزارتایی هم داریم که بی بدیل است. ولی در ضمن ما اعتقاد داریم که موسیقی کلا چیز مورد داری است و سیاست مان ترویج آن نیست و کلا آدم های حسابی به سمتش نمی روند و بنابراین سیاست هایمان را به شکلی تنظیم می کنیم که کسی به موسیقی و نواختن و این صحبت ها ترغیب نشود خدای ناکرده.
در این زمینه هم چند نکته به نظر می رسد:
الف) هدف گذاری نظام در راستای نابودی کامل موسیقی است و قصدش این است که با ترویج نکردن آن این مهم را اجرا کند.
ب) هدف نظام تربیت افرادی است که حالشان از موسیقی بهم بخورد و اصلا به سمتش نروند ، ولی گاهی وقت ها هم دعا می کند که آدم های بدی پیدا بشوند که حرفهایش را گوش نکنند.
ج) هدف نظام چیز خاصی نیست و خودش می داند که اینجا ایران است و کسی کاری به پیام های داده شده ندارد.
د) نظام با خودش رودربایستی دارد و هم به سیخ احتیاج دارد هم به کباب.
پ.ن۱: از دید ما این روند ، روند کلی کشور است و صدا و سیما تنها بهانه ای است.
پ.ن۲ :دلم برای بعضی آدم ها می سوزد. واقعا.
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 1:6 توسط معصومه
|