زمان به زبان كلمه

نگین های اتمی

اصولا یک خوبی ای که ما داریم این است که معمولا کارهای عقب افتاده ی خانه را انقدر انجام نمی دهیم تا خود کار از رو برود و یک فکری به حال خودش بکند.
وارد این خانه که شدیم شیر سرد دستشویی هرز می چرخید ، عکس العمل طبیعی! من و حسین هم به این موضوع این بود که هروقت دستشویی می رفتیم بعدش با یک لحن مسئولانه تاکید می کردیم که "این شیر را هم باید درست کنیم" و بعد می رفتیم سر کار خودمان ، این شد که شیر بنده ی خدا بعد از یه مدت بی محلی خود به خود درست شد و تا الآن هم خم به ابرو نیاورده. یک دفعه ی دیگر حدود یک سال و نیم پیش بود به گمانم که نیم ساعت بعد از روشن کردن ماشین ظرفشویی ، ناگهان یک موسیقی غیرمعمولی نواخت! و سراغش که رفتم اعلام کرده بود که error5 ، رفتم دفترچه اش را برداشتم و یکی یکی درمانهای هر error را خواندم ، تا رسید به error5: در صورت مشاهده ی این error دستگاه را به نمایندگی نشان دهید. این دفعه حتی زنگ هم زدم نمایندگی ! حتی چندین بار هم اعلام کردیم که "باید ماشین ظرفشویی رو یه روز ببریم نمایندگی"، یک مدت گذشت و این بنده ی خدا هم تصمیم گرفت روی ما حساب نکند و خودش درست شد و تا الآن هم دارد مثل شیر کار می کند!

حالا اینها را گفتم که بگم بالاخره دیروز بعد از 3 سال و نیم ، با حسین رفتیم که فاکتور طلاهای خرید عقد را بگیریم و قفل دستبند و نگین گردنبند و ...رو بدهیم درست کند و حلقه ها را کمی گشادتر و... . هفت هشت تکه خرده ریز کادویی را هم بردم که اگر شد با چیزی عوض کنم ، بدی اش فقط این است که این آقا برلیان ها را فقط اصل کار می کند و این شد که کل خرده ریز های قدیمی من به حساب طلاهای ایشون می شد یک عدد انگشتر ظریف با یک ردیف برلیان های نه چندان درشت. مردد بودیم در عوض کردنشان...

مامان می گفت حیف اون دستبنده ، اون رو با چندتا تیکه ی دیگه می خوای عوض کنی و یه انگشتر بگیری فقط؟ اون دستبند خیلی بیشتر از قیمتش نشون می ده. گفتم خب ولی انگشتره برلیان هاش اصله ، خودم که میدانم...ولی به نظرم مامان هم راست می گفت، هنوز دو دل بودم ، چیزی در اون انگشتر برلیان بود که انگار حس خوبی به من می داد...

یک لحظه به این فکر کردم که کل زندگی ما -شاید ما ایرانی ها- همین است ، آدم تنهایی که فکر می کند اگر خودش باشد دیده نمی شود و باید "بیشتر از خودش" باشد ، باید چیزهایی بخرد که بیشتر از آنچه هست نشان بدهد ، باید کارهایی بکند که بیشتر از زحمتش سود داشته باشد ، هی تلاش و تلاش و کم کم به آدمی تبدیل می شویم که می داند چیزی که دیگران از او می شناسند با خود واقعی اش ، با درونش خیلی فرق ها دارد و از ترس "برملا شدن"بیشتر و بیشتر تلاش می کند...
تجارتی که درش اعتماد به نفسمان را به حراج می گذاریم و هی نگین های اتمی می خریم و خوشحال و راضی بر می گردیم خانه...

نکته ی اخلاقی :اگه مثل بچه ی آدم به داد شیر سرد دستشویی و ماشین ظرفشویی و ... رسیده بودم احتمالا خیلی از مسائل فلسفی دیگر دنیا هم حل می شد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 13:58  توسط معصومه  |